تبليغاتX
حرف هاي راس راسكي

نيم ساعت پيش داشتم تو نت ميچرخيدم كه ييهو گوشي زنگ خورد!!

 

ديريديم ديم ديم دي دي ديم .... !!

 

همون جور كه غرق خوندن يه مطلب بودم ، بدون اينكه به شماره و اسم رو صفحه نگاه كنم دكمه سبز رو زدم!!

بله؟!بفرماييد!!

اون طرف خط : فووووت!!

من : الو؟!الو؟!

پشت خط : فوتتتتتتتت!!

من :‌ مگه مريضي؟!حرف بزن خب!!زبونتو جا گذاشتي؟!

پشت خط :‌ صداي قهقهه ي يه بچه به گوشم خورد!!

 

جيغ زدم گفتم : آذين!!جيگرم!!تويي؟!!

 پشت خط : بازم صداي خنده !!ايندفعه شيرين تر از قبل!

من :‌ خوشكل من!!الهي فدات بشم!!آذين حرف بزن؟!خانومي يه چي بگو من الان ميميرما!!

آذين: سلام عَميد!!خوبي؟!

من : اي جــــــــان!!سلام جيگـــــرم!!نااااازت بشم!!آره من خوبم!!تو خوبي؟!

آذين : آله خوبم!!عميد؟!

من :‌ جانِ عَميد ؟! بگو خوشكلم!!

آذين : من دارم ميام خونه شما!!

من : ( بعد از يه جيغ بلد ) وااااااااااااااااااااااااي!!عروسك من!!راس ميگي؟!

آذين :‌ آله!! عميد اون عروسك بزرگه اي كه داري لباس كرمز ( قرمز ) پوشيده ، ميدي من ؟!

من : آره نفسم!!تو بيا!!اصلا همه ي عروسكام مال تو!!

آذين : اوكي!!( بچه مون دچار غرب زدگي شده !!)عميد؟؟!

من: جانِ دلم!!

آذين : عاشكتم عشك من!!!( ترجمه:عاشقتم عشق من!!)

 

 

 

 

بعدشم زن داييم گوشي رو گرفت و .......

 

 

 

 

 

 

وااااااااااااي خداي من!!همين ديشب داشتم خودمو آماده ميكردم كه آذين هفته ي آينده مياد يزد!!حالا زنگ زدن كه الان تو راهن!!

 

7 ماه!!!كم نيستاااااا!!!از 13 فروردين كه آذين رو ديدم ديگه نديدم تا الان!!!!

 

ديگه نميدونم چي بگم!!!

انقد خوشحالم و هيجان دارم كه همينارو هم به زور نوشتم!!!

 

فعــــــــــــــلا !!

 

1: محض اطلاع دوستان جديد : آذين دختر دايي منه!!17 دي ميره تو 5 سال!!فوق العاده شيطون و شيرين زبون!!عزيز و دوست داشتني!!حاضرم جونمو براش بدم!!

 

2: اسم من حميده س!!آذين بهم ميگه عَميد !!

 

3:‌ واااااي نمي دونين چه باروني گرفت!!!پا قدم خير آذين جونمه !!!

+ دختر خاله |

سلام !!

خوبين ؟!!

اول از همه خدا رو شكر ميكنم واسه اينكه بازم كمكم كرد تا بتونم با آلوچه ارتباط برقرار كنم ! هر چند به جاي حرف زدن با همديگه فقط صداي هق هق هم رو شنيديم ولي خب همينكه الو گفتن و احوالپرسي شو شنيدم واسم يه دنياس !!

خــــــــــــــــــب !!

حالا كه آلوچه بهتره و مسلما منم شادم ميخوام  ماجراي امروز رو بگم!!

همه ميدونين كه اين هفته ، هفته ي نيروي انتظامي نامگذاري شده!!

هميشه وقتي مناسبت خاصي ميشه ( تولد اماما ، دهه فجر و 22 بهمن و.....) مسئولان شهر رو كه مربوط به همين مناسبت ميشن رو دعوت ميكنن به مدرسه مون و برنامه داريم !!( مدرسه ي خاص اين مكافات رو هم داره !!)

از هفته ي پيش با كلي عز و التماس پليساي شهرمون ( رئيس كلانتري و پليس راه و فرمانده هاشون و بقيه ي افراد مهمشون!!) قبول كردن بيان مدرسه مون !!

اول قرار بود تو سالن اجتماعات مدرسه جمع بشيم ولي بچه ها پيشنهاد دادن كه فرش ها رو ببرن رو حياط پهن كنن و بيرون باشيم !!

تو اينجور مراسما من يه عضو ثابتم واسه اجرا و تزئين دكور و اينجور چيزا....

دور تا دور جايگاه رو گل گذاشتيم و پوستر زديم و خلاصه خوشششمل كرديم !!!

بعدم بچه ها نشستن و آماده بوديم كه ييهو معاون اومد گفت : حميده ! زود بيا كه بايد مجري برنامه ها باشي!!

همينجور داشتم سرسري متن رو تمرين ميكردم كه ييهو ديديم هشت تا از سربازاي نظام وظيفه با حالتي كه پاهاشونو محكم ميزنن رو زمين ميكوبن ، توي تلويزيون نشون ميده ( اسمش نميدونم چيه ؟!!) با اين حالت داشتن مي اومدن تو مدرسه و طرف جايگاه!! انگاري مدرسه رو با پادگان اشتب گرفته بودن!!در و ديوارا ميلرزيد!!!

دست و پام شل شد !! آخه يكي از اون سربازاي رديف اول ، پسر عمه ي يكي از فاميلامونه و اتفاقا خونواده ي ما رو خوب ميشناسه و هر جا منو ببينه مزاحمت ايجاد ميكنه!!( با عرض معذرت ، اين آدم مريخيا همشون كرم دارن!!)

رنگم ناجور پريده بود!! ديگه به هر زحمتي بود بايد اجرا ميكردم برنامه رو !!

بعدم كه افسرا و فرمانده ها و شهردار و بخشدار و امام جمعه و..... همه اومدن نشستن !!

حالا نوبت من بود برم بالاي جايگاه!!جالب اينجا بود كه بچه ها هي تقويت روحيه ميكردن منو تا برم بالا!!

اخه هيچ وقت اينجوري نشده بودم!!همه ي مراسماي خاص اجرا با منه ولي امروز بخاطر اون سربازه.....

خلاصه كه رفتم بالا و حالا از شانس گننننننننننندم ميكروفن روشن نميشد!!مثه عجل معلق اون بالا واستاده بودم مدير هم هي ميگفت صبر كن تا صداش در بياد!!

حالا فكر كنين بين اون همه ادم خاص و اون سربازا و اون سربازه اگه اون بالا بيكار وايسي چي ميشه!!

دستام خيس عرق شده بود و پاهامم حسابي ميلرزيد!!

يه بسم الله تو دلم گفتم و شروع كردم!!

اولش صدامم ميلرزيد ولي بعد خوب شد!!

يكي يكي از اون افسرا دعوت ميكردم كه بيان بالاي جايگاه واسه سخنراني !! قبلش خودم يه مقاله خوندم!! هر كدومشون مي اومدن بالا كلي بهم تبريك ميگفتن واسه مقاله م ( خودم نوشته بودم ) .....

سرتونو درد نيارم!!آخر برنامه هم كه يه شاخه گل و هديه اي رو كه كادر مدرسه تهيه كرده بود رو با يه احترام خاصي دادم به مهمونامون!!!

بعدشم نوبت پذيرايي از مهمونا بود!!!!!البته توي سالن مطالعات مدرسه!!!

حالا برنامه تموم شده بود و نوبت من بود كه يكي يكي از معلمام تشكر كنم!!

آخه همشون از اجرا و مقاله اي كه نوشته بودم تعريف ميكردن!! ( مهم شدما!!مواظب باشم يه موقع نيان منو بدزدن!!!)

 

هميـــــــــــــــــــــن !!

فعــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا!!

 

1: ميدونم اين آپم خيلي كليشه اي بود ولي خب ديگه هر چي به ذهنم اومد نوشتم!!هر چند مثه آپهاي هميشگيم ( وبلاگاي قبلي ) نبود ولي خب .....

 

2: آذين كوچولوي جيگر ملوس گل خوشكل من هفته ي ديگه مياد يزد!!!جونمي جون!!بالاخره بعد از 7 ماه ميبينمش!!( غربت هم بد چيزيه هاااااا)

 

3: ما به سربازايي كه دم در مدرسه مون صبح و ظهر نگهباني ميدن ميگيم : خيارشور!!شما چي ميگين؟!

 

4: امروز نزديك بود دوباره راننده م ، با ماشين ، مستقيم بره تو فلكه!!!!

 

5: بابايي فردا ميخواد بره يزد!!!منم ميخوام برممممممم!!يكي منو هم ببره!!!!مامااااااااااانييييييي!!

 

6: خاله قاصدك من كه قبلا گفتم آلوچه كيه!!بازم بگم؟!بيشتر؟!!

 

7: دوستتون دارم!!

 

+ دختر خاله |

سلام !

 

ديشب ....

بعد از مدت ها آلوچه باهام تماس گرفت!!چه تماسي؟!!

آلوچه ي من ، عزيز دلم ، خيلي خيلي خيلي ناراحت بود!

گفتم : آلوچه چي شده ؟

هيچي!!

ميدونم يه چيزي شده!آلوچه چرا صدات گرفته؟!!حالت خوبه آلوچه؟!

نه!

چرا اخه؟!بگو!!

بابابزرگم فوت كرده!!!!

واااااااااااي نه!كي؟!چرا؟!

آره ! روز عيد فطر تو خونه شون رو تخت خوابيد..........

 

يكدفعه تماس قطع شد !! ديگه بقيه حرفاشو نشنيدم!!

خداي من چرا اخه؟!! آخه خداجونم تو كه ميدوني من طاقت اشكا و غصه هاي آلوچه رو ندارم!!خدا مگه قرار نشد هميشه همه ي غم و اشكا باشه مال من در عوضش آلوچه شاد باشه و خندون !!

 

بعد از قطع شدن ارتباط هرچي سعي كردم نتونستم شماره شو بگيرم!!

اون موقع بود كه فهميدم عذاب وجدان يعني چي؟!!

آلوچه از اون طرف خط ناراحت بود و يه عالمه غصه تو دلش داشت ، من از اين طرف بغض گلومو گرفته بود نه ميتونستم گريه كنم نه ميتونستم كاري كنم كه بفهمه باهاش همدردم!!هي با خودم ميگفتم خدايا يه كاري كن اون بفهمه دارم دركش ميكنم!!كاري كن كه بتونه الان هم مثه هميشه حرف دلمو قبل از اينكه بگم بفهمه....

تا صبح از سردرد خواب نرفتم....!

 

امروز هم كه انگاري هر چي غم و غصه بوده ريخته تو دل من !

دوري از خيلي ها عذابم ميده!!!

 

آلوچه كه نميدونم الان چه حالي داره؟!!

آذين دختر دايي كوچولوم كه الان 7 ماهه نديدمش!!

محدثه كه الان يك سال و 22 روزه كه ديگه بين ماها نيست!!

و مانيا كه اونم رفت كربلا و تا 12 آبان نمي ياد !!!

 

خداااااااااا غم و غصه نميدي وقتي هم ميخواي بدي خروار خروار ميدي؟!!

بابا يه رحم و مروتي هم به حال ما بكن!!

 

نميدونم ديگه چي بگم !!

 

يا حق !!

 

1: يا لطيف ارحم عبدك الضعيف !!

 

2: خداي من ! ازت ميخوام خيلي خيلي خيلي صبر و تحمل به آلوچه بدي تا بتونه اين غم رو تحمل كنه ! اميدوارم روح بابابزرگ آلوچه شاد باشه و قرين رحمت الهي قرار بگيره!!يه صلوات واسه شادي روحش بفرستين!!

 

3: جغرافي!تاريخ! شنبه امتحان!! هر كدوم 30 صفحهههههه!! كي حال داره بخونه ؟!!

 

۴: بدلیل بی جنبه بودن یک آدم از خود راضی ، وبلاگ قبلی تعطیل شد !!!

+ دختر خاله |