تبليغاتX
حرف هاي راس راسكي
یلداتون سرشار از انارهای دونه سرخ

 و ...

 

هندونه های قرمز !!

 

 

 

+ دختر خاله

سلام...!

خواهرا و برادرا همگي خوبين ؟!

خب به سلامتي !

 

آقاااا نميدونين امروز چه اتفاقي افتاد تو مرررررردسه مون !

دو ساعت مطالعه آزاد داشتيم ... بچه ها گفتن بريم به مشاور بگيم كه تو كتابخونه جمع بشيم و يه بحثي راه بندازيممم!

خلاصه منم كه عاااشق بحث هاي دوستانه !!

به خانوم مشاورمون گفتم و رفتيم تو كتابخونه !

اين مشاورمون يه دختر 23 ساله ست كه هنوز ازدواج نكرده ماها خيلي باهاش صميمي هستيم..!

اومد نشست پشت صندلي بغلي من و گفت خب دخترا شروع كنين ! در مورد چي دوست دارين بحث كنيم ؟!

مانيا گفت خانوم درباره مرگ و اون دنيا !!

همه اينجوري شدن : .....................

گفتم : مااااانيا !! تو حالت خوبه ؟! خانوم مشاور رو با آخوند محله تون اشتب گرفتي ؟! خانوم به حرف اين ماانيا گوش ندين ! فسفراي مغزش سوخته س !!

 

خانوممون :‌

 

بااااور كنين بچه ها اين مانيا شب ها نوار سياحت غرب رو ميبره زير لحاف تا گوش نده خوابش نميبره !

فـــــــــــــــك كن ديوونه ست به خدا !

بعد مژگان گفت خانوم درباره مراحل بچه دار شدن بحرفيم !! ....

آآآآآخ مارو ميگي كه ، همه اينجوري شديم :

اين مژگان از اون بچه فوضولاس كه ميخواد سر از همه چي در بياره يه نموره هم منگول ميزنه

فاطمه گفت : تورو چه به اين حرفا يچه ؟!!؟!؟!؟ هر وقت ازدواج كردي ميفهمي !

باز مژگان گفت : خااااانوم ! آخه ما ميخوايم بدونيم چه جوري......

مانيا نذاشت حرفشو تموم كنه گفت : مژي يه كلمه ديگه بحرفي اين ماژيكو ميكنم تو حلقت !

خانوم گفت : خب بچه ها ممكنه اين سوال واسه هر كدومتون پيش بياد مژگان برو كنار قفسه ي كتابهاي ..... اون كتابي كه اسمش هست .... بردار بخون ميفهمي !!

بعد هر كدوم از بچه ها يه نظر خاصي ميدادن تا اينكه ندا گفت درباره ازدواج صحبت كنيم ...

همه قبوليدن !

سعيده گفت : خانوم من كه اصلا از ازدواج خوشم نمي ياد آخه آزادي هاي آدم گرفته ميشه !

پريسا گفت : ‌خانوم منم همين طور ! من هيچ وقت ازدواج نميكنم !

خانوم گفت : چرا پريسا ؟!

پريسا :‌ آخه فاصله سني من و دوست پسرم 9 ساله و ميدونم خونواده م قبول نميكنن واسه همين با هيچ كسي ازدواج نميكنم !!

مانيا گفت : جل الخالق چه دليل قانع كننده اي بود پري !

خانوم : خب پريسا تو كه ميدوني نميتوني باهاش ازدواج كني چرا رابطه ت رو قطع نميكني ؟!

پري : خاااانوم نزنين اين حرفو !! من بدون علي ميميرم !

من تو دلم : الهي رو تخت نرين تو و اون عليت !! دختر بي همه چيز !

 

 ( اين رو تخت نرفتن منظور تخت خواب نيستا !! يه اصطلاح عاميانه ست تو زبون ما يزديا ! نميدونم كتابيش چي ميشه ! )

 

خانوم گفت : ولي ازدواج سنت پيامبر ماست ! بالاخره هر دختر و پسري كه به دنيا ميان جفتشون هم از همون بدو تولد مشخص ميشه ! اگه قرار باشه هر كسي بگه من ازدواج نميكنم 10 سال ديگه كره زمين خالي از جمعيت ميشه !!

مانيا : خانوم من كه مخالف ازدواج نيستم ولي دوست دارم وقتي بوي ترشي گرفتم ازدواج كنم!

خانوم : خب اينم به دليله ديگه...ولي مانيا ميترسم پسره از بوس ترشي خوشش نياد !

ماني : اختيار دارين خانوم ! از خداشون هم باشه ! دختر به اين ماهي !!

فاطمه گفت : اتفاقا خانوم منم تا قبل از ازدواجم همين نظر رو داشتم . ولي حالا كه ازدواج كردم ميبينم اينا همش يه جور گول زدن به خودم بوده ! به نظرم انسان تا وقتي ازدواج نكرده ، يه انسان كامل نيست !

خانوم گفت : بله خب منم موافقم !!

يهووووو مژي منگول سرشو از روي كتابه برداشت گفت : خانوم خب شما كه موافقين چرا خودتون ازدواج نميكنين !!! ...

وااااااي فــــــك كن چه حرفي زد اين ديوونه ؟!‌ اشاره كردم به فاطمه يكي زد پس كله ش !

گفتم : مژي تو كتابتو بخون ! اصلا ميخواي بري تو هواي آزاد بخوني ؟! بهتر متوجه ميشي هاااا!

خانوم بيچاره مون هم مدام رنگ عوض ميكرد !

مژي گفت : نهههه ! خانوم هنوز جواب منو نداده !!‌....

ايندفعه ديگه مانيا طاقتش طاق شد از زير صندلي با تموم زورش لگد زد به مژي !!

جيغش رفت هوا !!! حالا مثه نيني ها گريه نكن كي بكن !!

منم پا شدم با فاطمه به زور از پشت صندلي بلندش كرديم از در كتابخونه انداختيمش بيرون !!

حالا جالب اينجا بود هي ميگف‌ : eee...چيكارم دارين ؟! منم ميخوام تو بحثتون باشم! مگه سوال بدي پرسيدم ؟!!!

بعد خانوم روشو كرد طرف من گفت : حميده تو خسته نشدي انقدر رو اين كاغذ بيچاره نوشتي آلوچه ؟!! خب تو هم يه نظر بده ديگه !!

گفتم : والا خانوم ! من نظر خاصي ندارم !!

خانوم گفت : چرا ؟! 

مانيا گفت : خانوم ما بگيم چرا ؟!

گفتم : نهههههه !!

ماني گفت : e...خب بذار بگم !!

من : مانياااااا نهههه ! ماني جون ِ من !!

خانوم : حميده نكنه تو هم مثل بقيه مسئله ي عشقي داري ؟!!؟ ...

من : واااااي خانوم زبونتونو گاز بگيرين !! من و اين حرفا ؟! ....

ماني : خانوم آخه حميده.......!!!

من : كووووووووووووووووووووفت !!

ماني : تو شكمتتتتتتتتتت !!

من : ماااااااااااااني بس كنننننننن ! ادامه نده !

بعدم چشمام پره اشك شد پا شدم رفتم بيرون !!

خب ميدونين چيه ؟! دوست ندارم همه از هرچي دارم باخبر باشن !! مانيا هم امروز دقيقا گير داده بود به نقطه ضعف من !!

دو ساعت باهاش حرف نزدم !!

زنگ آخر ورزش داشتيم ! رفتم تو كلاس كاور ورزشيمو برداشتم داشتم مي اومدم بيرون كه يهوووو مانيا يه مشت پر گل ريخت رو سر و صورتم....و از اونجايي كه دومين نقطه ضعف منو هم ميدونه چيه يه بوس چسبوند رو لپم و ديگه آشتي آشتي !!

 

خب اينم از بحث ما !!

درسته آخرش به هيچ نتيجه اي نرسيديم !! ولي باحال بود !! البته يه جاهاييشو مجبور شدم سانسور كنم !!

 

 

 

1: آلوچه صبح حال كردي چه جور بيدارت كردم ؟! آخر  ِ ضد حاله كه آدمو از خواب دم صبح كه خيلي ميچسبه بيدار كنن.....نه ؟!....؟! جيـــــــگول ميـــــگول

 

2: شب يلدا قرار شده بريم يزد !! چه شوووووود !!! دايي ها و دختر دايي هاي كوچولو موچولو و پسر دايي هاي نرره غول و فال حافظ زن دايي و هندونه هاي يه تن و نيمي و ..... بسي مــــــي حاليم !!

 

3: پسرا مثل سيمان ميمونن....!...اگه جايي ولو بشن بايد با كلنگ بلندشون كرد !

 

4: يا حق ! 

+ دختر خاله |

ســـلام..!

چطورين يا بهترين ؟!

وايسين ببينم !

نه آخه شما روتون ميشه ؟!

آخه آدم انـــقدر رك ؟!

نه حالا من بگم چه سودي واسه شما داره ؟!

بابا شجره نامه منو ميخواين چيكار ؟!

اســـــتغفرالله ! من پيامبر زاده كه نيستم كـــه !

حالا هي بياين اصرار كنين ! هي خواهش و تمنا كنين بگين : دخي خاله ، جون هركي دوست داري ، مرگ من ، محض رضاي خدا ، بخاطر شادي قلب ماها ، بيا خودتو كامل معرفي كن !

...

حالا يا من واقعا خيلي بين شماها معروف شدم يا اينكه شماها ضريب خواهش و اصرارتون بالاس كه البته من فكر نميكنم جز همون مورد اول مورد ديگه اي باشه

 

خاب !

منم كه دختر حرف گوش كن و ماهي هستم به حرفتون گوش دادم ميخوام اين بار خودمو معرفي كنم !

 

اهـــــــــــــــم اهـــــــــــــــــــــم ! يكي اون ميكروفونو بده من !

فوت فوووت فووووووت ! صدام مياد ؟!

اوكي !

 

دقيقا ، نه يعني حدودا ، نه مشخصا ، نه اصلا همون دقيقا 3 آذر سال هزار و سيصد و اندي بود كه من اومدم دنيا و چندي بعد تصميم به بزرگ شدن گرفتم ... !

بعد هي شير خوردم خوردم خوردم تا يه روز شدم سه ساله و بعد ديگه شير نخوردم بعدش غذاهاي سبك خوردم و بعدش همين جور ادامه دادم و هي غذاهامو سنگين تر كردم .... يهوووو چشم باز كردم ديدم شدم 16 ساله و خورده اي ماهه و الان در خدمت شماها هستم !!!

همين !

حالا همتون برين خونتون !

e....چرا ميخندي ؟!

واااا تو كه هنوز زل زدي به من ! بابا شجره نامه من همين بود !

آپ امروز تموم شد !

فعــــــلا !

 

( وبلاگي : دخـــــــــــــي خالــــــــــــــهههههه ؟؟!؟!؟!؟!؟ تو ديشب تو آب نمك خوابيدي ؟ )

 

من : نههههههه ! من خودم قند عسلم آب نمك ميخوام چيكار ؟! 

eee.....aaa..... اون بالشت ها و تخمه ها و چيپس و پفكا چيه شماها دور خودتون جمع كردين ؟!

مگه اومدين سالن سينما ؟! ........

 

( وبلاگي : نخيــــــير نيومدن سينما ! اومدن بيوگرافي تورو بخونن ! نه كه هميشه مثه اين مادربزرگا پر حرفي ميكني ! فكر كردن امروزم......! )

 

اصلا ميدونين چيه ؟!

شما به اندازه كافي منو ميشناسين كهههه !

ديگه لزومي نداره من بيام انگشتاي مباركمو اذيت كنم براتون توضيح بدم كي بودم و كجا بودم و چي شدم و اينا.....!

 

خاب !

 

Aaaa.... راســـــــــــــــــي مباااااركه !‌تبريك ميگم !

ايشالا صد سال به اين سالا !

بابا ببوسين همديگه رو !

يعني شما الان نفهميدين من چي دارم ميگم كه اينجوري دارين ميخندين ؟!

بابا مگه ديروز سالگرد ازدواج امام علي و حضرت فاطمه نبووووود؟!؟!

پاشين ببينم !!

يالا همه بيان وسط !

آآآآآآآآآ بندريا ....

حالا بچرخ !

آهااااااااا

يه دووووووورررررر ! آآآآ برو پايين حالا بلرزون بيا بالا !

شولولولولولوووووووووووو !

همه كـــــــــــــــــــل كـــــــــــــــــــــل !

 

خب خب ! ديگه بسه زيادي جوگير نشين !!!!

 

...

 

بعـــــــــله !

ديگه چي بگم ؟!؟!؟!!؟

ميبينين كه همينارو هم به زور از خودم ول كردم !!!  

پس بذارين يه شعر خوشكل براتون بخونم....!

نخونم؟!؟

خب باشه نميخونم !

خب لااقل چند تا از مسجامو براتون مينويسم بلكه به دردتون خورد...!

ببينين چه دخي خاله ي ماهي دارين!

حالا بازم بياين جلو روم پشت سرم حرف بزنين !

 

 

اوليش :

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد ، تنديسي زيبا نخواهد شد...

از زخم شيشه خسته نشو كه وجودت شايسته ي تنديس است..!

 

 

دوميش :

اگه sms جديد نداري عكستو بفرست يخورده بخنديم !!  

 

 

سوميش :

چهار فحش ترك ها !

1)      از جلوي چشام خفه شو !

2)      فكر كردي فقط خودت خري ؟!

3)      صداتو واسه من داد نزن

4)      كسي با تو زر نزد !

 

 

چهارميش :

هوس تاب بازي كردم .

ميذاري امشب بيام تو ذهنت ؟!

آخه شنيدم مخت تاب داره !

 

 

پنجميش :

تو را از سميم غلب و با طمام وجود دوصت دارم...!!

چيه...؟

مگه بي صواد ها دل ندارن ؟!

 

 

ششميش :

سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگيره...

جاخالي ميدم بخوري زميـن حالت بگيره...

 

 

 

خاب ديگه بسه هرچي فيض بردين !!

حالا يه صلوات هم واسه شادي روح دوستم محدثه و بقيه ي اموات بفرستين !

هميــــنا !

 

 

1:‌ ايشالا يكشنبه ميام نظرارو تاييد ميكنم!!آپ بعدي شنبه ي هفته ي آينده !

 

2:‌ آلوچه گوگوليه ناناز خودم دل حميده برات كوشولو موشولو شده هاااا ميدونستي؟

 

3: هنوزم تو شوك به سر ميبرم واسه اون آپ هاي وحشتناكي كه پاكشون كردم !

 

4:‌ دوســـــــــــتون دارم ! يا حق !

+ دختر خاله |

ســــلام ... !

حالوكتون خشوكه ؟!

خوشتون مشه يا نا ؟!

 

( وبلاگي : دخي خاله داره يزدي ميحرفه كي ميتونه ترجمه كنه ؟! )

 

چـــــــه خبر ؟!

وااااي اگه بدونين چقــــد حرف دارم ...!

 

جاتون خالي ديروز ظهر رفتيم يزد ...!

بعد عصر مامانم و مامان بزرگم ميخواستن برن « سيد ركن الدين » يه امامزاده ست ، من و خواهري مونديم خونه كنار بابابزرگ جون !

خواهري و بابابزرگ طبق معمول داشتن پاستور بازي ميكردن منم زنگ زدم به سحر دختر داييم بياد پيشم ...!

بماند چه آتيش هايي كه نسوزونديم...!

كم مونده بود بابابزرگ دوتاييمون رو از خونه بندازه بيرون !

سحر آهنگ نازي رو گذاشته بود جلو بابابزرگ ميرقصيد !

هي ميگفت : باباجون يالا من شاباش ميخوام...!

منم دست ميزدم و گاهي همراهيش ميكردم..!

بابا بزرگ ميگفت : شاباش ميخواين ؟! چشــــم ! سعيــــده بابا اون كمر بند منو بده من يه شاباش به اينا بدم !

بعدشم ميزديم زير خنده و حسابي قربون صدقه ي بابابزرگ ميرفتيم !

 

بعد تازه داشتيم حس ميگرفتيم يهوووو دايي مجتبي م اومد خونه !

اين دايي خيلي آدم جــدي و بي اندازه ي غيرتي اييه ! منم بخاطر همين مسئله هميشه باهاش اختلاف دارم !  یعنی از اوناس که به همه چی گیــــر ۳ پیچ میده

ولي خيلي  باحال و دست و دل بازه  !

هر وقت من و خواهري ميريم يزد رد خور نداره كه ما رو نبره خيابون چرخي و برامون لپ لپ و از اين شانسي ها و هله هوله نخره !

كلا نوه هاي بابابزرگم همه به اين دايي مجتبي ميگن : عمو يا دايي پـــپه اي( ميتونين بخونين ؟! )

 

خب از بحث دور نشيم ..!

داييم اومد خونه گفت :‌ كيا پايه ان بريم چيپس فلفلي بخريم مسابقه بذاريم ؟...!

ماها هم از خدا خواسته !

نشستيم تو ماشين و برو كه رفتيم !

من و سحر و خواهري و دايي !

رفتيم فروشگاه دوست داييم !

مارو پايين كرد گفت هرچي خواستين بردارين بعد بياين حساب كنيم ! و خودشم رفت پيش دوستش !

يه بغـــــل چيپس و پفك و پف فيل و لواشك و آلبالو خشكه برداشته بوديم !

داشتيم ميرفتيم طرف آب ميوه ها ، بعد چند تا پسره كه حدودا 11 سال بهشون ميخورد كنار يخچال آب ميوه ها واستاده بودن !

همينكه ما رفتيم اونجا يكيشون روشو كرد طرف يكي ديگه شون گفت :

 aaaaa علي نگاش كن سبيل داره !!

 

بعد ديدم داره به سحر اشاره ميكنه !

واااااي منو ميگين كه همون جا ولو شدم رو زمين !

حالا نخند كـــــــــــي بخند !!

 

آآآآخ فك كـــــــــــن يه بچه ي 11 ساله به يه دختر 15 ساله بگه سبيل داره چي ميشه !

داشتم ميمردم از خنده !!!

سحر هم دم به ثانيه بنفش و قرمز ميشد !

ديگه ديد جلوي منو نميتونه بگيره روشو كرد طرف پسره گفت :

به تو چه جوجه خروس ؟! حسوديت ميشه ؟!!!!

واااي اينو كه سحر گفت من ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم volom خنده م رفت بالا !

 

بعدشم به زور مانتو سحر رو گرفتم آوردمش بيرون !

اومديم خونه سحر ميگفت : مامان چه بخواي چه نخواي من فردا ميرم آرايشگاه ميگم صورتمو بند بندازه

اصلا مامان اين همه مرغ به خورد من ميدي كه چـــــــــــــــــــي ؟!

هي هر روز سيبيلو تر از ديروز !!!

اصلا كي گفت شير پسر بدي من بخورم كه انقد پرپشت بشه موهاي صورتم !!

 

( يه توضيح : منظور سحر از شير پسر به خوردش دادن اين بود كه وقتي سحر كوچيك بوده و هنوز شير ميخورده ، مامانش دادتش به يكي كه بچه ي پسر داشته و اون پسره هم هنوز نيني بوده و شير ميخورده و سحر از شير اون زنه خورده ...........! ......... فك نكنم فهميده باشين چي گفتم ؟!!!! )

 

تا آخر شب سحر شده بود فيلم ماها كه بهش بگيم سحر سبيل !

 

اما از حق نگذريم صورت سحر بيش از حد مو داره ! ديگه سبيل هاش كه خيلي ناجوره يعني از يه پسر  18ساله ميشه گفت بيشتر سبيل داره !

 

...

 

آره اينجورياس !

 

...

 

اینم سحر بهم داده :

 

...

 

 

1: آلوچه ديشب قلبم داشت مي اومد تو حلقم فك كــــــــــــن

 

2: زهرا كتاب « من او » رو كه معرفي كرده بودي بالاخره با هزار زور پيداش كردم ! به نظرم بايد قشنگ باشه ! فعلا تا صفحه 35 خوندم !

 

3: يه روز يه گل خوشكل پشت ويترين گل فروشي ديدم !! خواستم برات بخرمش . به فروشنده گفتم اون گل چند ؟ گفت : اون گل نيست آينه ست ! ( آلوچه خطاب به تو گفتما ! )

 

4: خطاب به بعضيا : حال ميكنم كه زور ميزني برسي به من اما هيچ وقت نميتوني ! ميدوني چرا ؟! چون آدم بايد ذاتش خوب باشه كه بتونه مثه هم نوعش بشه ! چون تو از ريشه و بن مشكل داري ! چون حس حسادت تموم قلبتو پر كرده ! آدم بايد قلبش رئوف باشه تا دوسش داشته باشن ! در ضمن اينو هم بدون هيچي بهتر از خدا نميتونه مونس قلب آدمي باشه كه تو حالا اومدي ادعا ميكني كه....... الله اكبــــــــــر !

 

 5: چهار ديواري اختياري ....  .... تایید نظر همه کس هم اختیاری....  ....

 

6: ميدونين كه امروز روز « دحو الارض » هستش ! كيا روزه گرفتن ؟! كاش ماه رمضون هم تو زمستون بود كه روزا كوتاهه ! چيز ديگه اي تا افطار نمونده ! با اينكه ديشب نه شام خوردم نه سحري ولي اصلا احساس گرسنگي نميكنم ! 

 

7: مورد 4 مربوط به شما دوستاي گلم نميشه ها ! سوتفاهم نشه يه وقت ! طرف خودش ميفهمه كيه !

 

8: يا حــــق !  

+ دختر خاله |

هَ هَ هَ هَپــــــــــــــــــــشو !

 

صبر كـــــــــــــن !

نيا جــــــــلو !

آي با تو هستما !

e...چرا دور و برتو نگاه ميكني !

با خودتم.. !

ميخواستم بگم قبل از اينكه بياي پيشم اول يه دستمال بگير جلو بيني و دهنت كه دخي خاله ناجور سرما خورده ممكنه ازش وا بگيري!

 

بعـــــــــــله !

خوبين خوشين ؟

ايشالا كه به حق پنج تن ناخوشين !

والا از خدا و 124 هزار پيغمبر و 14 معصوم و پنج تن كه پنهون نيست ، از شما چه پنهون !

ما كه آخرش نفهميديم اين به درد چي ميخوره ... آخرش كه چه ؟... انقدر خودمو عذاب بدم كه چي بشه ؟ هــــان ؟! اصلا چه نفعي به من داره ؟...

خب حتما الان ميگي چي ؟‌!

ميگم صبر داشته باش ... !

 

 

..... چند روز پيش .....

مامان : حميده اين المپياد ادبي چي شد ؟! اسم نوشتي ؟!

من : وااااا مامان شما از كجا خبر داري ؟!

مامان : زنگ زدم مدرسه خانوم جعفري گفت ! اسم نوشتي يا نه ؟

من : مامان ! جون من بي خيال شو ! من درساي خودمو دارم به زور ميخونم ! المپيادم چه ميره ؟

مامان :‌ دل خوش من از كي تا حالا شما درساتو به زور ميخوني ؟! همين فردا ميري اسمتو مينويسي !

من : چشـــم !

 

 

..... يه روز بعد از چند روز پيش .....

من :‌ مامان ديگه خسته شدم ! برم يه لحظه پشت كامي ؟‌!!

مامان : نخير مگه ميخواي عينكت دائمي بشه انقدر پشت كامي ميشيني ؟!!؟!

من :‌ مــــااااااااااااامااااان حالا خوب شد من عينكي شدم يه بهونه بيفته دست شما !

مامان : بشين درساتو بخون ! ببينم امروز 100 تا تستي كه بايد ميزدي زدي !؟!؟؟!

من : نه گذاشتم واسه شب كه زودتر برم تو رختخواب بعد زير لحاف بزنم !

مامان :‌ بلـــــــــــــــــــه ؟‌! نفهميدم ! چي گفتي ؟!!؟؟!

من : چشـــم چشـــم من رفتم تست بزنم

 

 

..... دو روز بعد از چند شب پيش .....

خوشكل خانوم مسج داري ... گيلاس سرخ مسج داري ... ناز گل من مسج داري .. شيطون من مسج داري ... بدو بيا ... بدو بيا ... بدو بيا كه مســــــــــج داري !

 

مامان : حميده از پشت درسات بلند نشيا بعد بيا مسجتو بخون سحر فرستاده !

من :‌ ==> ......

 

 

.... نيم ساعت بعدش ....

ديرا دام دام دام... دام رام دام..... ( صداي زنگ تلفن )

مامان : الو ؟ .... حميده ؟ .... داره درس ميخونه .... ميگم بعدا تماس بگيره ... خدافظ !

من :‌ مامان كي بود ؟

مامان : اون رويا بود همكلاسيت ! همونكه رفته هنرستان ! گفتم خودت باهاش تماس ميگيري !

من : مــــــــااااااااااااامااااان ! چرا ؟!!! ...

مامان : درس !

 

 

..... حالا ديشب .....

من : مامان

مامان : بله

من : من انگيزه مو از دست دادم  

مامان : چــــــــي ؟!! انگيزه تو ؟‌!! از چي ؟!!؟

من : از درس خوندن !

مامان : بلـــــــــــه ؟‌!!؟!؟! يه بار ديگه تكرار كن !

من :‌ آخه مامان من انقدر تست بزنم و درس بخونم و چشماي خودمو كور كنم كه چي بشه ؟‌

مامان : كه آينده در رفاه باشي كه بچه هات هم مثه خودت با شعور و با سواد بشن كه يه شخص متشخص بشي ! كه با سواد باشي !

من :‌ خب مامان كسي كه تا پنجم دبستان هم ميخونه با سواده بعدشم منكه قرار نيست برم شاغل بشم كه آينده م در رفاه باشه ! تازشم متشخص بودن هميشه به درس خوندن كه نيست ... نمونه ش آقاي جعفري ! ببين اصلا سواد نداره ولي چقدر آقائه و متشخص ! اول فاميلشو بگي كل شهرستان ازش تعريف ميكنن !

مامان : درسته ولي درس يه چيز ديگه س ! زمان ما كه دخترا حق نداشتن تا سوم راهنمايي بيشتر بخونن ولي حالا شما با اين همه امكانات و تفريحات ناز هم ميكنين !

من :‌ آخه مامان منكه قراره آخرش كهنه بچه بشورم ببين زشت نيست يه خانوم درس خونده بشينه كهنه بشوره

مامان :‌خوبه خوبه ! از حالا فكر كهنه شستني ؟!!؟!؟

من :‌ آره خب ولي من فكر ميكنم ديگه بسمه !

مامان :‌حميده داري منو كفــــري ميكنيا !

من : مامان از بس هي گفتي بخون ، تست بزن اينجور شدم ! من ديگه مدرسه نميرم در ضمن اصلا هم از بچه خوشم نمي ياد امروز خانوم رشيدي دستشو گذاشته بود رو كمرش تو سالن ميرفت حااااالم به هم خورد با اون شكم گنده ش ! اصلا يكي بگه اين مدرسه مياد با اين وضعش چيكار ؟؟!؟

مامان :‌ تو چيكار به مردم داري ؟!؟؟!!؟!؟!؟ خب نگاش نكن !!!!

من :‌ وااااي مثه اينكه كل كل با شما هيچ فايده اي نداره ! من رفتم سر درسام !

 

الان چند روزه درگير اين شدم كه :‌ چرا بايد اونقدر درس بخونيم كه آخرش همه مدركمونو بزنن تو سرمون بگم هااااان فلاني عرضه نداره كار پيدا كنه .... فلاني شب تا صب پشت تلويزيونه....فلاني زوركي مدركشو گرفته....فلاني....فلاني.....!

نميدونم چرا ؟!‌ ولي ديگه واقعا خسته شدم درسام خيلي سنگين شده !

ديگه حتي يه ثانيه هم وقت اضافي ندارم !

هر روز دو تا امتحان !

روزي 200 تا تست !

همش خوندني ...!

اما خب !

خودم دارم نهايت سعي مو ميكنم كه امسال هم معدلم بالاي 19 بشم و سال آينده برم يزد ....!

واااي كه چقدر دلم واسه مسئله هاي رياضي تنگ شده !

اتحاد ها !!! تجزيه ها !!! سينوس !!! كسينوس !!! جمع و تفريق !!! تقسيم !!!

بازم تا پارسال چند تا مسئله رياضي داشتيم مينشستيم روش فكر ميكرديم كه حلشون كنيم ، يخورده از هنگي در مي اومديم .... !

يادش بخير كلاساي تست تيزهوشان واسه رياضي كه پارسال ميرفتيم !

اون خنده ها ... !

شيطنتا ... ! 

سر به سر خانوم گذاشتن ها ... !

همش تموم شد ... !

چشم رو هم بذاريم امسال هم گذشته و سال آينده سال ديپلمه...!

وااااي چقــــدر دختر همسايه زود بزرگ ميشه !

ميگن سه سال دبيرستان جز قشنگترين روزاي زندگيه آدمه ... !

منكه از سال اول هيچي نفهميدم...!

قضيه ي فوت محدثه ....درست دوم مهرماه....!

ميبيني ؟!!

ميبيني چقدر عمر آدما كوتاهه !

دير بجنبي از قا