تبليغاتX
حرف هاي راس راسكي

به نام بي نياز بنده نواز !

 

واسه شروع مقدمه ي قشنگي بود نه ؟!

خاب !

ســـلام...!!

خوبين ؟!

 

چهههــــــــــــــه خبره ؟!! واااي انقدر سر و صدا راه نندازين بچه هاي همسايمون خوابن!!

حالا خوبه من فقط 6 روزه نيومدم آپ كنم !! نگاه كن تورو خدا!!!كولاك كردين همتون !!!

 

حتما با خودتون فكر كردين اين دخي خاله يه چيزيش شده نه ؟!

نخيـــــــــر از اين فكرا نكنين كه بادمجون بم آفت ندارهههه!!

هـــــــي ىىىىىى!!

چيكار ميشه كرد ديگه ؟!

دانش آموزيه و 1000 تا بدبختي و فلاكت!!

امروز دومين امتحانمو دادم!!!واااااي نميدونين چه امتحاني بود!!

تاريخ ادبيات ايران و جهان!!!گندترين درسمون!!!

...

ساعت 10 بود نشستم سر جلسه امتحان!!!خانوم اومد برگه ها رو داد و شروع كردم نوشتن!!

سوال 1 .... 2 .... 3 .......... تاااا رسيدم به سوال 19!!!

امسال صندليم آخرين صندليه و ته ته سالن مدرسه مون!!!از قضا مانيا هم صندلي جلويي من ميشينه!! سرتونو درد نيارم!!!كامل لم داده بودم رو صندليم و پاهامو گذاشته بودم رو پشتي صندلي مانيا و برگه مو گذاشته بودم رو پاهام به سوالام جواب ميدادم!!!(البته اونجا اصلا تو ديد نيستم!!!)

به قدري غرق جواب دادن شده بودم كه همه چي رو فراموش كردم!!يه جورايي تو حال و هواي خودم بودم!!

داشتم صورت سوال 19 رو ميخوندم يهوووو احساس كردم دو تا چشم براق زل زدن بهم!!

سرمو حدود 30 درجه چرخوندم و ........... جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !!!

ديدم يه گربه ي سياه زشــــــــــــــــت چندش آور اومده تو سالن و كنار صندلي من نشسته !!

وااااااي چشمتون روزبد نبينه!!

به قدري از گربه ها ميترسم كه حد نداره!!!

مثه جن زده هاااا از جام پريدم و گفتم يا بسم الله !!!!! و حالا جيغ نزن كي بزن !!

گربه هه فــــــــــــــــــــــرار!!!

همزمان با جيغ من همه بلند شدن و .......................... !

آخر سالن جيغ و دادي راه انداخته بوديم كه تماشايي بودددد!!

من و مانيا و زهرا و ندا و ...... همين جور گربه هه تو سالن اين طرف اون طرف مي دوئيد و ماها هم جيغ و داد و بدو بدو تو سالن !!

ويراژ ميداد از زير صندلي ها در مي اومد مي پيچيد تو پر و پاي ماها!!!!دو بار اومد طرف من پريدم هوا از زير پام در رفت!!!

مانياي ديوونه مقنعه ي منه بدبختو از پشت كشيد از سرم در اومده بود!!

فاطمه هم مانتوي ندا رو چسبيده بود !!

زهرا زده بود زير گريه !!

سهيلا نشسته بود رو شوفاژ و داد ميزد!!

و بقيه.....

همينجوري صندلي ها رو ميگرفتيم ميكشيديم اين ور اونور و ميزديم به در و ديوار!!!

فـــــــــك كن !! سالن مدرسه شده بود مثل بازار شام!!!يه لحظه تصور كن يه گريه ي بد ريخت چه كاري كه با جلسه امتحان ما نكرد!!!من كه تا ميتونستم عقده ها مو كه مامان نميذاره تو خونه جيغ بزنم ، با جيغ كشيدن خالي كردم!!

حالا تو اين گير و وير معاون ميكروفون رو گرفته بود تو دست و هي داد ميزد :

خااااانوما نظم جلسه رو به هم نزنين !!! بشينين سر جاتون !!!

ميديد كسي توجهي بهش نداره ، جيغ ميزد پشت ميكروفون ميگفت شماها نمره انضباط ميخواين !!!

خانوم بيچاره مون هم از ترس زبونش گرفته بود حرف نميتونست بزنه!!

وااااااي نميدونين چقدر سياه و گنده بود!!قيافه ش مثه  ...... ميموند!!

خلاصه ديگه آخر سر مستخدم مدرسه در سالن رو باز كرد و با جارو زدنش از سالن بيرونش كردن!!

 

بعد نشستيم سر جلسه ....  !

تا وقتي برگه مو تحويل دادم قلبم مثه طبل هايي كه محرم تو هيئت ها ميزنن سر و صدا راه انداخته بود!!

خلاصه اول صبحي سكته رو زدم !!

 

هميـــــــــــــــــــن !!

 

1: آلـــچه  آلـــچه آلـــچه ! حمـــده حمـــده حمـــده !! ( ميفهمي كه ؟! )

 

2: كلي آدم حال ميكنه كه يه new folder مخفي داشته باشه بعد هرچي دلش ميخواد بريزه توش!!هيچ احد و ناسي هم نميفهمه!!!قربون مهندس جون خودم برم كه يادم داد!!! 

 

3: زهرا جونم!مگه عزيزتر و خانوم تر از تو جايي پيدا ميشه؟!!قربون مهربونيات برم!آبجي ِ خودمي!

 

4: حالا هي بياين بگين من طولاني مينويسم !! خاب ؟!شماها فقط بلدين استعداداي آدمو كور كنين!!اينم آپ كوتاه و مختصر !! ديگه ببينم بهونه تون چيه؟!

 

5: سلــــــــــــــــــــــــــــــــــومتي!!!كووووووولاك!!!نرگسم اي گل نااااااازم!!!اينارو انداختي سر زبونم چپ و راست ميام دارم تكرارشون ميكنم!!!مامان ميگه من اين آلوچه رو ببينم به حسابش ميرسم!!!

 

6: وقتي كسي ناراحتت ميكنه 42 تا ماهيچه استفاده ميشه تا اخم كني ، اما فقط 4 تا ماهيچه لازمه تا دستت رو دراز كني و بزني پس كله ش !

 

7: واااااي چه غلغله اي بود مير چماق!!

 

8: چيه خاب ! دلم ميخواد هي اين 1 2 3 4 5 6 7 8  هاااا رو آخر آپم بنويسم!!

 

9: مامان خانوم تازگیا افتاده سر زبونش هی بهم میگه : ماگـُـل خانوم ! ( همون ماه گل خانوم ! منتها مامان من اینجور تلفظ میکنه!! )

 

10: دلمو ازت ميگيرم....برو هر جا كه دلت خواست...ديگه هيچ خيالي ام نيست...وقتشه آخر حرفا...دلمو ازت ميگيرم..كه بسازمش دوباره...اين دفعه پرش نميدم...كه نشه باز تيكه پاره...!(ترانه ي قشنگيه!!)

 

11: فردا امتحان زبان فارسي دارم ولي حس خوندن ندارم!!خط به خط كتاب و حفظم!!

 

12: ميخوام دو تا داستان بلندي رو كه خودم نوشتم بذارم اينجا بخونين!!نظرتون؟!

 

13: ديگه چي بگم ؟!

 

14: بذار 20 بشه بعد ميرم!!

 

15: راســــــــــــــــــي ! ليلاي عزيزم!دل هممون برات كلي ميتنگه!!امروز وقتي صندلي خاليت رو تو سالن ديدم اشك تو چشمام جمع شد!!از همين حالا دلم واسه بامزگيات تنگيده!!عزيزم پيشاپيش عروسيت رو بهت تبريك ميگم!!

 

16: كاش قبض گوشيم يه جا گم و گور ميشد اين ماه!!!

 

17: جير به جيرك بشي سحـــــر !! ميام يزد تلافي كار ديشبت رو سرت در ميارم!!

 

18: ديگه بسه نه؟!

 

19: يا ...

 

20: حــــــــــــــــــق !

+ دختر خاله |

سلام...!

خواهرا و برادرا همگي خوبين ؟!

خب به سلامتي !

 

آقاااا نميدونين امروز چه اتفاقي افتاد تو مرررررردسه مون !

دو ساعت مطالعه آزاد داشتيم ... بچه ها گفتن بريم به مشاور بگيم كه تو كتابخونه جمع بشيم و يه بحثي راه بندازيممم!

خلاصه منم كه عاااشق بحث هاي دوستانه !!

به خانوم مشاورمون گفتم و رفتيم تو كتابخونه !

اين مشاورمون يه دختر 23 ساله ست كه هنوز ازدواج نكرده ماها خيلي باهاش صميمي هستيم..!

اومد نشست پشت صندلي بغلي من و گفت خب دخترا شروع كنين ! در مورد چي دوست دارين بحث كنيم ؟!

مانيا گفت خانوم درباره مرگ و اون دنيا !!

همه اينجوري شدن : .....................

گفتم : مااااانيا !! تو حالت خوبه ؟! خانوم مشاور رو با آخوند محله تون اشتب گرفتي ؟! خانوم به حرف اين ماانيا گوش ندين ! فسفراي مغزش سوخته س !!

 

خانوممون :‌

 

بااااور كنين بچه ها اين مانيا شب ها نوار سياحت غرب رو ميبره زير لحاف تا گوش نده خوابش نميبره !

فـــــــــــــــك كن ديوونه ست به خدا !

بعد مژگان گفت خانوم درباره مراحل بچه دار شدن بحرفيم !! ....

آآآآآخ مارو ميگي كه ، همه اينجوري شديم :

اين مژگان از اون بچه فوضولاس كه ميخواد سر از همه چي در بياره يه نموره هم منگول ميزنه

فاطمه گفت : تورو چه به اين حرفا يچه ؟!!؟!؟!؟ هر وقت ازدواج كردي ميفهمي !

باز مژگان گفت : خااااانوم ! آخه ما ميخوايم بدونيم چه جوري......

مانيا نذاشت حرفشو تموم كنه گفت : مژي يه كلمه ديگه بحرفي اين ماژيكو ميكنم تو حلقت !

خانوم گفت : خب بچه ها ممكنه اين سوال واسه هر كدومتون پيش بياد مژگان برو كنار قفسه ي كتابهاي ..... اون كتابي كه اسمش هست .... بردار بخون ميفهمي !!

بعد هر كدوم از بچه ها يه نظر خاصي ميدادن تا اينكه ندا گفت درباره ازدواج صحبت كنيم ...

همه قبوليدن !

سعيده گفت : خانوم من كه اصلا از ازدواج خوشم نمي ياد آخه آزادي هاي آدم گرفته ميشه !

پريسا گفت : ‌خانوم منم همين طور ! من هيچ وقت ازدواج نميكنم !

خانوم گفت : چرا پريسا ؟!

پريسا :‌ آخه فاصله سني من و دوست پسرم 9 ساله و ميدونم خونواده م قبول نميكنن واسه همين با هيچ كسي ازدواج نميكنم !!

مانيا گفت : جل الخالق چه دليل قانع كننده اي بود پري !

خانوم : خب پريسا تو كه ميدوني نميتوني باهاش ازدواج كني چرا رابطه ت رو قطع نميكني ؟!

پري : خاااانوم نزنين اين حرفو !! من بدون علي ميميرم !

من تو دلم : الهي رو تخت نرين تو و اون عليت !! دختر بي همه چيز !

 

 ( اين رو تخت نرفتن منظور تخت خواب نيستا !! يه اصطلاح عاميانه ست تو زبون ما يزديا ! نميدونم كتابيش چي ميشه ! )

 

خانوم گفت : ولي ازدواج سنت پيامبر ماست ! بالاخره هر دختر و پسري كه به دنيا ميان جفتشون هم از همون بدو تولد مشخص ميشه ! اگه قرار باشه هر كسي بگه من ازدواج نميكنم 10 سال ديگه كره زمين خالي از جمعيت ميشه !!

مانيا : خانوم من كه مخالف ازدواج نيستم ولي دوست دارم وقتي بوي ترشي گرفتم ازدواج كنم!

خانوم : خب اينم به دليله ديگه...ولي مانيا ميترسم پسره از بوس ترشي خوشش نياد !

ماني : اختيار دارين خانوم ! از خداشون هم باشه ! دختر به اين ماهي !!

فاطمه گفت : اتفاقا خانوم منم تا قبل از ازدواجم همين نظر رو داشتم . ولي حالا كه ازدواج كردم ميبينم اينا همش يه جور گول زدن به خودم بوده ! به نظرم انسان تا وقتي ازدواج نكرده ، يه انسان كامل نيست !

خانوم گفت : بله خب منم موافقم !!

يهووووو مژي منگول سرشو از روي كتابه برداشت گفت : خانوم خب شما كه موافقين چرا خودتون ازدواج نميكنين !!! ...

وااااااي فــــــك كن چه حرفي زد اين ديوونه ؟!‌ اشاره كردم به فاطمه يكي زد پس كله ش !

گفتم : مژي تو كتابتو بخون ! اصلا ميخواي بري تو هواي آزاد بخوني ؟! بهتر متوجه ميشي هاااا!

خانوم بيچاره مون هم مدام رنگ عوض ميكرد !

مژي گفت : نهههه ! خانوم هنوز جواب منو نداده !!‌....

ايندفعه ديگه مانيا طاقتش طاق شد از زير صندلي با تموم زورش لگد زد به مژي !!

جيغش رفت هوا !!! حالا مثه نيني ها گريه نكن كي بكن !!

منم پا شدم با فاطمه به زور از پشت صندلي بلندش كرديم از در كتابخونه انداختيمش بيرون !!

حالا جالب اينجا بود هي ميگف‌ : eee...چيكارم دارين ؟! منم ميخوام تو بحثتون باشم! مگه سوال بدي پرسيدم ؟!!!

بعد خانوم روشو كرد طرف من گفت : حميده تو خسته نشدي انقدر رو اين كاغذ بيچاره نوشتي آلوچه ؟!! خب تو هم يه نظر بده ديگه !!

گفتم : والا خانوم ! من نظر خاصي ندارم !!

خانوم گفت : چرا ؟! 

مانيا گفت : خانوم ما بگيم چرا ؟!

گفتم : نهههههه !!

ماني گفت : e...خب بذار بگم !!

من : مانياااااا نهههه ! ماني جون ِ من !!

خانوم : حميده نكنه تو هم مثل بقيه مسئله ي عشقي داري ؟!!؟ ...

من : واااااي خانوم زبونتونو گاز بگيرين !! من و اين حرفا ؟! ....

ماني : خانوم آخه حميده.......!!!

من : كووووووووووووووووووووفت !!

ماني : تو شكمتتتتتتتتتت !!

من : ماااااااااااااني بس كنننننننن ! ادامه نده !

بعدم چشمام پره اشك شد پا شدم رفتم بيرون !!

خب ميدونين چيه ؟! دوست ندارم همه از هرچي دارم باخبر باشن !! مانيا هم امروز دقيقا گير داده بود به نقطه ضعف من !!

دو ساعت باهاش حرف نزدم !!

زنگ آخر ورزش داشتيم ! رفتم تو كلاس كاور ورزشيمو برداشتم داشتم مي اومدم بيرون كه يهوووو مانيا يه مشت پر گل ريخت رو سر و صورتم....و از اونجايي كه دومين نقطه ضعف منو هم ميدونه چيه يه بوس چسبوند رو لپم و ديگه آشتي آشتي !!

 

خب اينم از بحث ما !!

درسته آخرش به هيچ نتيجه اي نرسيديم !! ولي باحال بود !! البته يه جاهاييشو مجبور شدم سانسور كنم !!

 

 

 

1: آلوچه صبح حال كردي چه جور بيدارت كردم ؟! آخر  ِ ضد حاله كه آدمو از خواب دم صبح كه خيلي ميچسبه بيدار كنن.....نه ؟!....؟! جيـــــــگول ميـــــگول

 

2: شب يلدا قرار شده بريم يزد !! چه شوووووود !!! دايي ها و دختر دايي هاي كوچولو موچولو و پسر دايي هاي نرره غول و فال حافظ زن دايي و هندونه هاي يه تن و نيمي و ..... بسي مــــــي حاليم !!

 

3: پسرا مثل سيمان ميمونن....!...اگه جايي ولو بشن بايد با كلنگ بلندشون كرد !

 

4: يا حق ! 

+ دختر خاله |